تبلیغات
به بچه سمپادی خوش آمدید... - چهار برادر
 
به بچه سمپادی خوش آمدید...
                                                        
درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدین...!
مدیر وبلاگ : فرزین سمپادی
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون درباره وبلاگ "بچه سمپادی" چیه ؟!








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ثبت دامنه
آپلود عکس
ابزارهای رایگان وب تماس با ما PageRank
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : فرزین سمپادی

چهار برادر

چهاربرادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدم های موفقی شدند. چند سال بعد، بعد از میهمانی شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون که دور از آنها در شهر دیگری زندگی می کرد ، صحبت میکردند.
اولی گفت : من خانه بزرگی برای مادرم ساختم.
دومی گفت : من یک سالن سینمای یکصد هزار دلاری در خانه ساختم.
سومی گفت : من ماشین مرسدس با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره.
چهارمی گفت : همه تون میدونید که مادر چه قدر خواندن کتاب مقدس را دوست
داشت و می دونین که دیگر هیچ وقت نمی تونه بخونه، چون چشمهایش خوب نمیبینه. من راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که می تونه تمام کتاب مقدس رو از حفظ بخونه. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفته. من تعهد کردم برای این طوطی به مدت بیست سال، هر سال صدهزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها روبگه و طوطی از حفظ براش می خونه.
برادران دیگر تحت تاثیر سخنان برادر چهارم قرار گرفتند. پس از تعطیلات، مادر یادداشت تشکری فرستاد.
اون نوشت: میلتون( اولی ) عزیز، خانه ای که برایم ساختی خیلی بزرگه... من فقط تویک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خانه رو تمیز کنم. به هر حال ممنونم.
مایک ( دومی ) عزیز، تو برای من یک سینمای گران
قیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش 50 نفر رو دارد. ولی من همه دوستانمو از دست داده ام، همچنین شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام. هیچ وقت از آن استفاده نمیکنم، ولی از این کارت ممنون هستم.
ماروین ( سومی ) عزیز، من خیلی پیرم که به سفر بروم. پس هیچ وقت ازمرسدس استفاده نمی کنم. خیلی تند میره اما فکرت خوب بود ممنون هستم.
ملوین ( چهارمی) عزیزترینم، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت و با
    هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ی خیلی خوشمزه ای بود ! و من هیچ وقت مزه آن را فراموش نخواهم کرد !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 26 شهریور 1396 16:23
I got this web page from my buddy who informed me concerning this web
site and now this time I am visiting this site and reading very informative articles or reviews
here.
شنبه 18 شهریور 1396 08:29
It is in point of fact a great and useful piece of information. I am satisfied that you shared this helpful information with
us. Please keep us up to date like this. Thank you for sharing.
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:28
I just like the valuable info you provide in your articles.

I'll bookmark your weblog and take a look at again here frequently.
I am reasonably certain I will be informed many new stuff right here!

Best of luck for the next!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 13:07
I know this website presents quality dependent content and additional stuff, is there any other site which offers these data in quality?
یکشنبه 20 فروردین 1396 22:21
Fine way of explaining, and pleasant article
to obtain information on the topic of my presentation focus, which i am going to deliver in university.
یکشنبه 21 خرداد 1391 14:47
سلام بر عمو قاسم
ممنون از نظرت
تو هم وبسایت خیلی خفنی داری
فرزین سمپادیسلام بر عمو جبل گل تو مطالب خیلی خفنی داری ها.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر